مطالب کاربران فوریکا

کمک به دیگران کمک به خود ماست

در سال 1974 مجله گاید پست، گزارش مردی را نوشت که برای کوهپیمایی به کوهستان رفته بود. نگهان برف و کولاک او را غافلگیر کرد و در نتیجه راهش را گم کرد. از آنجا که برای چنین شرایطی پوشاک مناسبی همراه نداشت، می­دانست که هر چه سریعتر باید پناهگاهی بیابد. در غیر اینصورت یخ می­زد و می­مرد. علی­رغم تلاشهایش دستها و پاهایش بر اثر سرما کرخت شدند. می­دانست وقت زیادی ...

خودخواهی

سلام دوستان خوبم. داستان خیلی کوتاهه ولی شاید به زندگیهامون نزدیک باشه! بدکاری هنگام مرگ، ملکه دربان دوزخ را دید. ملکه گفت: کافی است که فقط یک کار خوب کرده باشی تا همان یک کار تو را برهاند. خوب فکر کن. مرد به خاطر آورد که یکبار در جنگلی قدم می­زد. عنکبوتی سر راهش دیده بود و برای این که عنکبوت را لگد نکند راهش را کج کرده بود. ملکه لبخندی بر لب آورد و در این هنگام ...

انتخاب درست (داستان ادبی)

زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با ریش های بلند جلوی در دید. به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.» آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟» زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.» آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم.» عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ...

درس زندگی

آموخته ام …… بهترین كلاس درس دنیا كلاسی است كه زیر پای پیر ترین فرد دنیاست . آ‌موخته ام …… وقتی كه عاشق هستید عشق شما در ظاهر نیز نمایان می شود. آموخته ام …… تنها كسی كه مرا در زندگی شاد می كند كسی است كه به من می گوید : تومرا . شاد كردی . آموخته ام …… داشتن كودكی كه در آغوش شما به خواب رفته زیباترین حسی است كه در دنیا وجود دارد ...

پوستی شفاف و پوستی صاف

پوستی شفاف و پوستی صاف

سلامت طبیعی ودرخشندگی همیشگی پوستآب – اگر شما آب کم میخورید ،آنچه می خورید مهم نیست و پوست شما کدر و خشک بنظر خواهد رسید.به مقدار زیاد آب بخورید تا پوستتان شفاف و آبدار به نظر برسد.سیب- سیب را ...

دوباره از نو !

شکوفه‌ی صورتی زیبایی، دقتم را جلب کرد. به آن نزدیک شدم. چنان بوی آرام‌بخشی داشت که دلم می‌خواست هیچ‌وقت ریه‌هایم پرنمی‌شد و بدون وقفه از این بوی خوش نشاط‌آور، لذت می‌بردم و آن‌را مداوم، استشمام می‌کردم. به شکوفه نزدیک‌تر شدم اما متوجه شدم که این شکوفه، غمگین است؛ گویی از این همه زیبایی و نشاطی که در او و در اطراف اوست، بی‌خبر و ...

پا توی کفش فلاسفه

هگل کوچولو! راستی اگر کانت نبود، یا بود ولی دستگاه فلسفی آسمانی خود را نمی ساخت، و بعدش هم ماوراء طبیعت را آن طور مد روز نمی کرد و آن را قوطی عطاری یا جعبه شامورتی بازی فلاسفه نمی کرد، تو و امثال تو، از فیخته و شلینگ گرفته تا شوپنهاور، چطوری یکی پشت سر دیگری، به سرعت باد و برق، دستگاه های فلسفی خودتان را بر روی زیر بنای پوشالی و سست بنیاد آن حکیم بس منظم وقت ...

خاطرات مدرسه.. آقا مدیر

هیچ وقت نشده بود هیچ معلمى به من توهینى كند یا خداى نكرده از طرف اولیاء مدرسه اسائه ى ادبى چیزى به من بشود، چون طاقتش را نداشتم كه نازك تر از گل بشنوم یا كسى به خودش اجازه بد هد به من بگوید بالا چشمم ابروست، یعنى همیشه طورى رفتار می كردم كه همه رعایتم را مى كردند و احترامم را نگه مى داشتند. نمره هایم هم همیشه هیجده نوزده بیست بود، همین خودش بهترین دلیل بود براى ...

داستان: ارواح نیز با تکنولوژی پیشرفت می کنند

روی کاناپه مقابل پدرم، فرانک نشسته بودم، در حالی که به شدت احساس کلافگی و بی حوصلگی می کردم. درست چهار روز قبل، همسر پدرم یعنی سادی شصت و نه ساله به علت حمله قلبی از دنیا رفته بود. از آن به بعد، تمام مدت پیش پدر پنجاه و نه ساله ام بودم و دلداریش می دادم و همسرم دیوید سی و دو ساله در خانه خودمان از فرزندانمان مری یازده ساله و جیک نه ساله نگه داری می کرد. او از من ...

داستانی از کتاب “شیطان و دوشیزه پریم”

یه روز یه مسافر خسته با اسب و سگش از مسیر دشتی بدون آب و علف می گذشت. از آغاز سفر خیلی گذشته بود و مسافر و حیووناش بسیار گرسنه و تشنه بودن. در چشم انداز دشت، یه باغ محصور و سرسبز که درش نهر روون و درختای پرمیوه پیدا بود، به چشم می خورد. مسافر که به در باغ رسید، دید یه نگهبان بر سر در باغ ایستاده و یه تابلو بالای در نصب شده و روش نوشته: "بهشت" مسافر پرسید: اینجا ...

چند داستان كوتاه نسبتا جالب

  من دانشجوى سال دوم رشته پرستاری بودم. یک روز سر جلسه امتحان وقتى چشمم به سوالآخر افتاد، خنده‌ام گرفت. فکر کردم استاد حتماً قصد شوخى کردن داشته است. سوال اینبود: «نام کوچک زنى که محوطه دانشکده را نظافت می‌کند چیست؟» من آن زن نظافتچىرا بارها دیده بودم. زنى بلند قد، با موهاى جو گندمى و حدوداً شصت ساله بود. امّانام کوچکش را از کجا باید ...

داستان مرد کور

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی رادر کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاهبود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او رابرداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را ...